آرشیدا جونآرشیدا جون، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

❤✿عشق ما✿❤

برای پسر دارا!!!!

پســـرم! پسر ِخوبم ميدونم که تو هم يه روزي عاشق مي شي. مياي وايميستي جلوي من و بابات و از دخترکي مي گي که دوسش داري!... اين لحظه اصلا عجيب نيست و تو ناگزيري از عشق....! که تو حاصل عشقي پســ ـرم...مامانت براي تو حرف هايي داره حرف هايي که به درد روزهاي عاشقيت مي خوره... عزيز دلم ! يک وقتهايي زن_ رابطه بي حوصله و اخموست، روزهايي ميرسه که بهونه مي گيره. بدقلقي مي کنه و حتي اسمتو صدا مي کنه و تو به جاي جانم هميشگي مي گي :"بله" و اون ميزنه زير گريه.... زنها موجودات عجيبي هستند پسرم... موجوداتي که مي توني با محبتت آرومشون کني و يا با بي توجهيت از پا درشون بياري... بايد براي اينجور وقتها آماده باشي. بايد ياد بگيري که نازش رو بکشي... عزي...
13 مهر 1392

جوک های الان 1!!فک و فامیله داریم !!!

سلام آرشیدای نازم! مامان به سرم زد برات یه سری از مطالب این زمانو بزارم! البته میدونم زمانی شما بزرگ شی به اینا میگی خیلی خز! اما الان حداقل این جوکها رو تعریف میکنن! کلیم میخندن! از این به بعد غیر جوک مطالب متفاوتی رو هم میذارم برات یادگار بمونه! مثه یادگاری های بچگی من!     مامانم سوزنو گذاشته رو دسته مبل افتاده گم شده و همه جمع شدیم داریم دنبالش می گردیم ، اومده صحنه رو بازسازی میکنه یه سوزن دیگه میزاره میندازه ببینه کجا میفته ! هیچی دیگه الان همه داریم دنبال دوتا سوزن می گردیم … . . یه پسرخاله دارم که هنوز سه سالش تموم نشده و نمیدونه “زرافه” چیه ؟ مامانم اومد براش توضیح بده ک...
9 مهر 1392

خونه عمو!

جمعه خونه عموت اینا مارو دعوت کردن ! عمه ات اینا بودن دانیالم بود! کلی طبق معمول غر غر میکید و گریه میکرد! واکسنش درد داره داره دندونم در میاره دیگه بدتر! بازی کردیم و خندیدیم !   امیر مهدی پسر عموت امسال تازه رفته کلاس اول! کلی زلزله بازی دراورد ! همه رو هم رقصوند مخصوصا باباتو! خخخخخخخخخخ ویدئو موجوده و البته بایگانی شده! یه شلوار گوگولیم کادو بهت داد عموت دستش درد نکنه! ...
7 مهر 1392

احوال این روزای تو!!!2

عزیز دلم! نازنین دخترم! خورشید زندگیم! ارشیدای دوشت داشتنی من! این روزا شما داری مارو میشناسی! برامون میخندی! وقتی می خوابونمت بیدار می شی پستونکتو پرت میکنی و صداهای بامزه ای رو در میاری و منو صدا میکنی و وقتی میام می خندی که یعنی باهام بازی کن! داری گرفتن و یاد میگیری و پستونکتو هم گاهی میگیری و در میاری! دمر می خوابونمت ! سرت و بالا پایین می کنی خیلی بامزه میشه قیافه ات ! پیشونی تو چین میندازیو و بالا رو نگاه میکنی خیلی خوردنی میشی! تلویزیون نگاه میکنی! تو کریرت می خوابونمت و دی وی دی تو میزارم که از نمایشگاه گرفتیم و نگاه می کنی! تو کریرت میزارمت و روبروی آشپزخونه میزارمت و منو در حال آشپزی نگاه میکنی و ارومی...
7 مهر 1392

دنیای این روزای من و تو !

دنیای این روزای من !   ..... دنیای من این روزا مثه بهشته! فقط عشق و عشقه و عشق! عشق به یه فرشته! به خوشیدم! به آرشیدای کوچولوم! عشق به خنده هاش! عشق به گریه هاش! عشق به نگاهای مهصوم و اروم و متفکرش! که یهو حالت چهر ه اشو تغییر میده و چشمای قشنگشو یه فرمی میکنه و لبخند جان بخشی بهم میزه! عشق به کسی که دیگه با صداهایی که من با تمام وجودم منتظرشوونم صدام میکنه اونم پشت هم ! و من بیام باهات بازی کنم و بحرفم و در جواب فرشته کوچولو بخنده ! و یا پستونکشو میندازه ! (البته استارتیه که اگه نیام پیشش تبدیل میشه به گریه هات و قربون و صدقه های من!) بعلهههههه! ایناست! همین عشق ها ادما ت...
3 مهر 1392

احوال این روزای تو!!!

سلام نازنین دخترم! قربونت برم که روز به روز با دیدن زیباترین موجود دنیا ما عشق و لذت میبریم! عزیزم! این روزا : تو عاقلتر شدی! خوابت منظمتره! البته بینش شیر میخوایا اما بازم بهتر از قبلی! من و بابایی تو می شناسی!برامون می خندی  ! خودت می خندیو قهقه میزنی برامون بدون اینکه من ادا اصول در ارم مثه قبلا! وقتی سرحالی با ما حرف میزنی ! یه جور خوشملی دهنتو تکون میدی و حالت نازی میگیری و صدا های قشنگ و دل خشینی در میاری! من واقعا غرق لذت میشم وقتی اینارو میبینم! از ته قلبم خدارو شکر میکنم برای داشتنت!   ...
3 مهر 1392

مسافرت آرشیدا جون

عزیزم 5شنبه هفته پیش تا شنبه رفتیم شمال با خانواده بابات ! رفتییم عروسی پسر عموی بابایی ات بود! 5شنبهرفتیم !خونه عموت شمال! عمع و عمو و خانواده بابایی ات اونجا بودن! اون روز همون جا بودیم! نگاه کنید لاک زدم!!!!   افتاب چشامو اذیت کرد من بستمشون!!!! بعدش اومد تو سایه خوشحال شدم!!! بعد پسر عمم تو بغل مامانش بودم اومد منو دید دعوامون شد منم زدمش اون گریه کرد منم حال کردم جمعه هم رفتیم عروسی که کلی سروصدا بود و دخملم اذیت شد! اینجا دارم کیکو نگاه میکنم! یهو کیکه تموم شد! شنبه هم رفتیم سمت انزلی و دریا دور زدیم و برگشتیم! اومممم! یخورده خستم! در کل بد نیود عروسی جالب نبود دخ...
31 شهريور 1392

دومین مسافرت آرشیدا جون!

وقتی برگشتیم! 1 روز استراحت کردیم ! وبعد تصمیم گرفتیم خودمون بریم مسافرت! که تصمیم گرفتیم با بابایی اینا بریم مشهد ! تولد امام رضا هم بود! 2 شنبه راه افتادیم! واییییی که چقد طولانی بود خسته شدم!   1 روز توراه بودیم شب اول تو چادر خوابیدیم 2 شبه بعد  سوییت گرفتیم ! سه شنبه حرم رفتیم با آرشیدا کوچولو چون شما هون بار اول بخاطر شلوغیه حرم اذیت شدی من و مامانی و خاله جونی دیگه نرفتیم! مامانی مواظب بود ولی بازم خیلی شلوغ بود ادم له میشد خوب ! اما بابایی و آقاجونی و دایی بازم رفتن!که به ضریحم رسیده بودن! اماما از دور تر به ضریح نگاه کردیم و با اما صحبت کردیم و دعا کردیم! بعدش رفتیم  توی مشهد دور زدیم ...
31 شهريور 1392